دلـتـنـگی یک عاشق

(تو را در زمانه ای دوست دارم که مردمانش نمی دانند عشق یعنی چه)

 مرا ببر 

 به همان روز 

 همان ساعت 

 و همان خیابان 

 که تو عابر بودی و ُ  

 من ناشناس

 بار دیگر  

 برگرد و نگاهم کن  

 این  

 آخرین تصویری ست که از خود 

 به یاد دارم

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۷:۷ بعد از ظهر توسط مجید| |

رسم ” خوب ” ها همین است  

 حرف آمدنشان شادت می کند 

 و حرف رفتنشان با دلت چنان می کند 

 که هنوز نرفته، 

                                         دلتنگشان می شوی . . .
                                                      .
                                                      .
                                                      .  

 آرام بگیر دلم … 

 تنگ نشو برایش … 

 مگر نشنیدی جمله ی آخرش را ! 

 “چیزی بینمان نبوده”  

 .
 .
 . 

پشت این چشم ها 

 ابرها درگیرند 

 و من 

 کنار خنده هایت می مانم 

 در این دقایق دلتنگی 

 .
 .
 . 

 ایـن گلــویـم را هـر از گــاهــی بــایـد .. 

 بتــراشمـ تــا بـرای دلتنگـی هــایــ تــازه جــا بــاز شـود .. 

 دلتنگــی هــایـی کــه مـی تــواننـد 

 آدمـ را خفــه کننــد 

 .
 .
 . 

  فصل عوض می‌شود 

 جای آلو را 

 خرمالو می‌گیرد 

 جای دلتنگی را 

 دلتنگی 

 
 از بس که گفتم دلم تنـــگ است، 

 دهانـــم گشــــاد شد ! !
 .
 .
 . 

دلتنگی یعنی : 

 روبروی دریا ایستاده باشی و 

 خاطره ی یک خیابان خفه ات کنه . . .
 .
 .
 . 

  ساز دلت که کوک نباشد … 

 فرقی نمی کند کجا باشی ! 

 سرزمین مادری ؛ یا خانه پدری 

 هر دو یک رنگ دارد، 

 رنگ دلتنگی 

 .
 .
 . 

 حــوصــله ام بـــرفــی سـت ! 

  بــا یـک عــالــمه قنـــدیـــل ِ دلتـــنگی ، 

 از گــوشـه ی دلــــم آویـــــزان ! 

 آهــــای ! 

 کـــافــی ســت کمــی “هــا” کنــید ، 

 تـــا کــه “آب” شــــوم !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۳۶ بعد از ظهر توسط مجید| |

سلام دوستان  

 امید وارم امسال رو با بهترین و سبزترین آرزو ها شروع کنین و سالها  

به همین منوال به کام باشه عذر میخوام که نمیتونم زود به زودبه وبلاگ 

 دستی بکشم و آپدیت بکنم به بزرگی خودتون ببخشید  94 هم رسید  هی..  

مثل سال های قبل 85 کجا 94 کجا تا خدا چقدر بخواد خدمت دوستان هستم 

          سر بلند و پیروز باشید دوستدارتان مجید

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۹:۱۶ بعد از ظهر توسط مجید| |

و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد… 

 به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت… 

 تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد 

 تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد… 

 باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای  

به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای  

 عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است 

 به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که 

 به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را… 

 تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ، مثل تو 

 هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم… 

 و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا  

در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم ! 

 اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ، حرفهایی  

در دلهای من و تو ، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را… 

 و من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ، و روزی میرسد  

که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد… 

 و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند… 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۹:۰ بعد از ظهر توسط مجید| |

قافیه به قافیه باختم برگ به برگ واژه به واژه و اینک تنها داشته من حس تلخ  

نداشته هایی است که شعر نمی شود ،اما آوار می شود ،اتاق بی درو پیکر را ...  

چقدر خوب است که دلتنگم چقدر خوب است که چیزی ندارم تا از دست بدهم چقدر  

خوب است که بغض دارم من نه شاعرم و نه هوس دارم به شروع دردهای دوباره  

اما بد باختم ، من به حس جنونی باختم که باورم بود ... زیر هم نوشتن 

 این واژه ها دلیل بر شعر نیست دلیلش واژه هایی است که به هم  

ربط ندارند ، اما هر کدام از یک درد حرف میزنند ... " من به زیادی عشق 

 باختم " واژه های من از آن جهت معمولیست که من معمولی ترین عاشق  

بودم همین ... فقط این را از من داشته باش : مجنون عشق تو شدن تنها  

چیزی است که من را به من می رساند تنها چیزی است که ماندگارم می کند ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۲۹ بعد از ظهر توسط مجید| |

ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ . . .

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺯﺩﯾﺪﯼ . . .

ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﭘﮋﻣﺮﺩﯼ . . .

ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﯽ . . .

ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯽ . . .

ﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﻤﮑﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯼ . . .

ﺣﺘﯽ ﻧﻤﮑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﯽ . ..

ﻫﻤﻪ . . .ﺣﻼﻟﺖ ﺑﺎﺷﺪ !

ﺟﺰ " ﻟﺮﺯ ﺩﻟﻢ ﺩﺭﺍﻭﻟﯿﻦ نگاه!"

ﺣﺮﺍﻣﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ..

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۱۹ بعد از ظهر توسط مجید| |

من نگوییم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل میگذرد هم نفسان بحر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل، سوری به چمن کرد و رود

بحر شادباش قدومش، همه فریاد کنید

یاد از مرغ گرفتار کنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد زشما مرغ گرفتاری به قفس

برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه صیاد کنید 

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب

یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن بحرخدا داد کنید

گر شد جور شما خانه موری ویران

خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم دلم 

شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۵۷ بعد از ظهر توسط مجید| |

حالم خوب است

همانند موهایی که در انتظار یار سفید شدند

زندگیم آرام است

شبیه قلبم که آرام آرامتر میزند

زندگی ام قشنگ است

به قشنگی فاصله ای که جاده اش نا پیداست

قدم زدن چه زیباست

به زیبایی قدم زدن با خیال تو در کنار دریا

دلتنگی چه با ارزش است

به قیمتی که دل و جانم مدت هاست 

در ره توست....

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۱۷ بعد از ظهر توسط مجید| |

گفته باشم …

من درد میکشم اما تو چشمهایت را ببند،

سخت است بدانم میبینی و بی خیالی …

تویی که روزگاری برایم درمان بودی ..


تو مرا نادیده بگیر …

و من …

بدنم روز به روز کبود تر می شود …

از بس …

خودم را میزنم ،

به نفهمی …!!!



عــطر ِ تَنت روي ِ پــيراهنـم مــانده ..

امــروز بـويــيدَمَش عمــيق ِ عمــيق ِ!

و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگين تر کردم!

و به يــاد آوردم که ديـگر ، تـنـت سـهم ِ ديگري ست…

و غمــت سـهم ِ مــن!



حرفت که می شود با خنده می گویم :

یادش بخیر فراموشش کردم...

اما نمیدانند هنوز هم وقتی کسی اشتباه تماس میگیرد...

سست میشوم که نکند تو باشی ...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۴۹ بعد از ظهر توسط مجید| |

ﺧﺪﺍﯾـــﺎ .. ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﯽ

ﻭﻗﺖ ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ

ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﻐﻀﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﮐﺪ، ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺳﺮﺍﻏﺖ

ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﻋﺤﯿﺐ ﻭ

ﻏﺮﯾﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﻭ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺳﺮﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ.

ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻋﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ

ﻟﺞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻟﻮﺱ

ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﺶ ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ

ﻗﻀﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺭﻭﺯﻩ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺩﺍﺭﺩ

ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺩﻡ

ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺪ ﺟﻨﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻟﺒﺘﻪ

ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﺣﺎﻻ ﯾﺎﺩﺕ ﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﮐﻪ

ﻫﺴﺘﻢ ﺧﺪﺍﯾــﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﻧﮕﺎﻩ

ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﺸﮑﻨﺪ ﺩﻟﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻭ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ

 ﻣﺮﺍ ﺑﻤﯿﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﺪ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﺍﺯﻧﺒﻮﺩﻧﻢ

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۴۸ قبل از ظهر توسط مجید| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت