X
تبلیغات
دلـتـنـگی یک عاشق
دلـتـنـگی یک عاشق

(تو را در زمانه ای دوست دارم که مردمانش نمی دانند عشق یعنی چه)

گفته باشم …

من درد میکشم اما تو چشمهایت را ببند،

سخت است بدانم میبینی و بی خیالی …

تویی که روزگاری برایم درمان بودی ..


تو مرا نادیده بگیر …

و من …

بدنم روز به روز کبود تر می شود …

از بس …

خودم را میزنم ،

به نفهمی …!!!



عــطر ِ تَنت روي ِ پــيراهنـم مــانده ..

امــروز بـويــيدَمَش عمــيق ِ عمــيق ِ!

و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگين تر کردم!

و به يــاد آوردم که ديـگر ، تـنـت سـهم ِ ديگري ست…

و غمــت سـهم ِ مــن!



حرفت که می شود با خنده می گویم :

یادش بخیر فراموشش کردم...

اما نمیدانند هنوز هم وقتی کسی اشتباه تماس میگیرد...

سست میشوم که نکند تو باشی ...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط مجید| |

ﺧﺪﺍﯾـــﺎ .. ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﯽ

ﻭﻗﺖ ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ

ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﻐﻀﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﮐﺪ، ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺳﺮﺍﻏﺖ

ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﻋﺤﯿﺐ ﻭ

ﻏﺮﯾﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﻭ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺳﺮﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ.

ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻋﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ

ﻟﺞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻟﻮﺱ

ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﺶ ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ

ﻗﻀﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺭﻭﺯﻩ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺩﺍﺭﺩ

ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺩﻡ

ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺪ ﺟﻨﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻟﺒﺘﻪ

ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﺣﺎﻻ ﯾﺎﺩﺕ ﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﮐﻪ

ﻫﺴﺘﻢ ﺧﺪﺍﯾــﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﻧﮕﺎﻩ

ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﺸﮑﻨﺪ ﺩﻟﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻭ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ

 ﻣﺮﺍ ﺑﻤﯿﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﺪ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﺍﺯﻧﺒﻮﺩﻧﻢ

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مجید| |

ديوار يقين وسعت زندان خودم بود
پاي سفرم بسته دستان خودم بود 
ايمان كسي خرده گرفتم هيهات كه از سستي ايمان خودم بود
 هربار كه حرمت شكني كرده ام آخر فهميده ام از حال پريشان خودم بود
خشتي اگر از خانه بيگانه ربودم آوار به كاشانه ويران خودم بود
دل كم نشكستم كه نبازم ولي انگار بازنده دل تنگ و پشيمان خودم بود
روزي كه از آغاز كسي شاد نبودم آغاز شب و پايان خودم بود
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مجید| |

اولین روز دبستان بازگرد

 کودکی های شاد و خندان بازگرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کُهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پَند آموز روباه و خروس

روبَه مَکّار و دُزد و چاپلوس

روزِ مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکُلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پُر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی زِ پاکی داشتیم

یک تراش سُرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش دَرد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خِش خِش جاروی با با روی برگ

همکلاسیهای من! یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دَکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مَردِ مَرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد، این مشق ها را خط بزن...
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مجید| |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی؛

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،
تلویزیون را روشن کردی،
نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری.

باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب،
فکر می کنم خیلی خسته بودی،
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛

اما اشکالی ندارد،
آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی،
صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود،
را عاشقانه لمس کردم.

چقدر مشتاقم که به تو بگویم:
چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،
منتظر یک سر تکان دادن،
یک دعا،
یک فکر،
یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.

خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.

خوب،
من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،
به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه،
عیبی ندارد،
من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم.
من هرگز دست نخواهم کشید...

روز خوبی داشته باشی.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط مجید| |

دارم راه میرم،یهو یه صدایی میاد،

داداش یه عکس از ما میگیری؟!

منم میگم چرا که نه؟

دوربینو حاضر میکنم که چشمام میخوره به تو،

کاره دنیارو ببین،

من باید از تو وو کسی که تورو ازم دزدیده عکس بگیرم...

سعی میکنم به روی خودم نیارم،

عکسو میگیرم و دوربینو تحویل عشق جدیدت میدم اما،

جالب اینجاست،

تو حتی منو نمیشناسی...

من همونم، فقط موهامو کوتاه کردم،

فقط یکم چهرم غمگینه،

فقط مثل قدیما لبخند رو لبام نیست،

فقط ریش گذاشتم....

شایدم کلا یادت رفته من کیم،

چه توقعی دارم...

اروم راهمو میکشمو میرم،

پرچم سفیدمو به دنیا نشون میدم،که بفهمه تسلیمم،

کم آوردم...
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط مجید| |

پرسید:به خاطر کی زنده هستی؟!

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر تو

بهش گفتم:به خاطر هیچکس...

پرسید:پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو

با یک بغض غمگین گفتم:به خاطر هیچ چیز...

ازش پرسیدم:تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود

گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط مجید| |

ســـوم
هفتــــم
چهلـــم
ســـــال . . .
چنـــد ســــال دیگــــر

بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم . . .؟




هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!





بچه که بودم

از جریمه های نانوشته که بگذریم 

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود...

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط مجید| |

هميشه بودن كسايي كه ميگفتن چرا تو عشق نداري...

بودن كسايي كه ميگفتن عشق يعني زندگي...

اگه عاشق نشي يعني زندگي نكردي...

بهم نگفتن اگه اسير كسي بشي دلت ميسوزه...

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات كنه انگار تموم جونتو به آتيش ميكشن...

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...

بهم نگفتن ممكنه يه روز بزاره بره...

بهم نگفتن تو پشت سرش اشك ميريزي اما اون بي اعتنا ميره...

بهم نگفتن تو ديوونش ميشي اما اون بي خيالت ميشه...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط مجید| |

گر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ...

 دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او ......!!!

  آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را

  زیباترین معصوم دنیا می‌کند ...

  پس خود را گناهکار مبین......

  من عیسی نامی را میشناسم که

  ده بیمار را در یکروز شفا داد ...

  و تنها یکی سپاسش گفت !!!

  من خدایی میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ...

  یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر.... !!!

  پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ...

  از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند !!!

  خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ...

  پس به راهت ادامه بده !

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط مجید| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت