دلـتـنـگی یک عاشق

(تو را در زمانه ای دوست دارم که مردمانش نمی دانند عشق یعنی چه)

ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ . . .

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺯﺩﯾﺪﯼ . . .

ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﭘﮋﻣﺮﺩﯼ . . .

ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﯽ . . .

ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯽ . . .

ﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﻤﮑﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯼ . . .

ﺣﺘﯽ ﻧﻤﮑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﯽ . ..

ﻫﻤﻪ . . .ﺣﻼﻟﺖ ﺑﺎﺷﺪ !

ﺟﺰ " ﻟﺮﺯ ﺩﻟﻢ ﺩﺭﺍﻭﻟﯿﻦ نگاه!"

ﺣﺮﺍﻣﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ..

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط مجید| |

من نگوییم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل میگذرد هم نفسان بحر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل، سوری به چمن کرد و رود

بحر شادباش قدومش، همه فریاد کنید

یاد از مرغ گرفتار کنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد زشما مرغ گرفتاری به قفس

برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه صیاد کنید 

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب

یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن بحرخدا داد کنید

گر شد جور شما خانه موری ویران

خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم دلم 

شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط مجید| |

حالم خوب است

همانند موهایی که در انتظار یار سفید شدند

زندگیم آرام است

شبیه قلبم که آرام آرامتر میزند

زندگی ام قشنگ است

به قشنگی فاصله ای که جاده اش نا پیداست

قدم زدن چه زیباست

به زیبایی قدم زدن با خیال تو در کنار دریا

دلتنگی چه با ارزش است

به قیمتی که دل و جانم مدت هاست 

در ره توست....

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مجید| |

گفته باشم …

من درد میکشم اما تو چشمهایت را ببند،

سخت است بدانم میبینی و بی خیالی …

تویی که روزگاری برایم درمان بودی ..


تو مرا نادیده بگیر …

و من …

بدنم روز به روز کبود تر می شود …

از بس …

خودم را میزنم ،

به نفهمی …!!!



عــطر ِ تَنت روي ِ پــيراهنـم مــانده ..

امــروز بـويــيدَمَش عمــيق ِ عمــيق ِ!

و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگين تر کردم!

و به يــاد آوردم که ديـگر ، تـنـت سـهم ِ ديگري ست…

و غمــت سـهم ِ مــن!



حرفت که می شود با خنده می گویم :

یادش بخیر فراموشش کردم...

اما نمیدانند هنوز هم وقتی کسی اشتباه تماس میگیرد...

سست میشوم که نکند تو باشی ...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط مجید| |

ﺧﺪﺍﯾـــﺎ .. ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﯽ

ﻭﻗﺖ ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ

ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﻐﻀﺶ ﻣﯽ ﺗﺮﮐﺪ، ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺳﺮﺍﻏﺖ

ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﻋﺤﯿﺐ ﻭ

ﻏﺮﯾﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﻭ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺳﺮﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ.

ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻋﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ

ﻟﺞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻟﻮﺱ

ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﺶ ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ

ﻗﻀﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺭﻭﺯﻩ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺩﺍﺭﺩ

ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺮﺩﻡ

ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺪ ﺟﻨﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻟﺒﺘﻪ

ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﺣﺎﻻ ﯾﺎﺩﺕ ﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﮐﻪ

ﻫﺴﺘﻢ ﺧﺪﺍﯾــﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﻧﮕﺎﻩ

ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﺸﮑﻨﺪ ﺩﻟﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻭ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ

 ﻣﺮﺍ ﺑﻤﯿﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﺪ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﺍﺯﻧﺒﻮﺩﻧﻢ

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مجید| |

ديوار يقين وسعت زندان خودم بود
پاي سفرم بسته دستان خودم بود 
ايمان كسي خرده گرفتم هيهات كه از سستي ايمان خودم بود
 هربار كه حرمت شكني كرده ام آخر فهميده ام از حال پريشان خودم بود
خشتي اگر از خانه بيگانه ربودم آوار به كاشانه ويران خودم بود
دل كم نشكستم كه نبازم ولي انگار بازنده دل تنگ و پشيمان خودم بود
روزي كه از آغاز كسي شاد نبودم آغاز شب و پايان خودم بود
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مجید| |

اولین روز دبستان بازگرد

 کودکی های شاد و خندان بازگرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کُهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پَند آموز روباه و خروس

روبَه مَکّار و دُزد و چاپلوس

روزِ مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکُلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پُر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی زِ پاکی داشتیم

یک تراش سُرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش دَرد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خِش خِش جاروی با با روی برگ

همکلاسیهای من! یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دَکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مَردِ مَرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد، این مشق ها را خط بزن...
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مجید| |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی؛

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،
تلویزیون را روشن کردی،
نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری.

باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب،
فکر می کنم خیلی خسته بودی،
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛

اما اشکالی ندارد،
آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی،
صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود،
را عاشقانه لمس کردم.

چقدر مشتاقم که به تو بگویم:
چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،
منتظر یک سر تکان دادن،
یک دعا،
یک فکر،
یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.

خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.

خوب،
من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،
به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه،
عیبی ندارد،
من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم.
من هرگز دست نخواهم کشید...

روز خوبی داشته باشی.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط مجید| |

دارم راه میرم،یهو یه صدایی میاد،

داداش یه عکس از ما میگیری؟!

منم میگم چرا که نه؟

دوربینو حاضر میکنم که چشمام میخوره به تو،

کاره دنیارو ببین،

من باید از تو وو کسی که تورو ازم دزدیده عکس بگیرم...

سعی میکنم به روی خودم نیارم،

عکسو میگیرم و دوربینو تحویل عشق جدیدت میدم اما،

جالب اینجاست،

تو حتی منو نمیشناسی...

من همونم، فقط موهامو کوتاه کردم،

فقط یکم چهرم غمگینه،

فقط مثل قدیما لبخند رو لبام نیست،

فقط ریش گذاشتم....

شایدم کلا یادت رفته من کیم،

چه توقعی دارم...

اروم راهمو میکشمو میرم،

پرچم سفیدمو به دنیا نشون میدم،که بفهمه تسلیمم،

کم آوردم...
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط مجید| |

پرسید:به خاطر کی زنده هستی؟!

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر تو

بهش گفتم:به خاطر هیچکس...

پرسید:پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو

با یک بغض غمگین گفتم:به خاطر هیچ چیز...

ازش پرسیدم:تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود

گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط مجید| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت